تبليغاتX
؟!

؟!

بی شعار، بی بهانه، فقط برای خود خود تو.

علی لحظه ای کم نمی آورد. می خندد، می خورد و یکریز حرف می زند. رویا محو حرکات علی شده. پدر همراه گوشتکوب بالا می رود و با همه وزنش تو قابلمه فرود می آید.

- خب دیگه، ناصر هم داره درس می خونه! خوبه. الحمدلله! فردا مملکت دکتر میخواد، مهندس میخواد، باسواد می خواد. فقط که جنگ نیست! یک عده باید برن جبهه، یک عده هم درس بخونن. خدا رو صدهزار مرتبه شکر این روزها همه جا شده جبهه. مدرسه شده جبهه. مغازه شده جبهه. سر کوچه شده جبهه!! دیگه چه میدونم؟ جایی نمونده که جبهه نشده باشه! ناصرم که تفنگ تو جبهه رو تبدیل کرده به تفنگ قلم! چی بهتر از این؟ اونایی که تو جبهه شهید میشن، رنگ خونشون قرمزه، رنگ خون ناصر آقا هم ازین به بعد آبی!

لقمه دیگری می گذارد تو دهان و ازم می پرسد: «راستی! خون خرچنگام آبیه دیگه! مگه نه؟»

چیزی نمی گویم. علی با انگشت اشاره یواشکی تهدیدم می کند و ادامه می دهد: « حاج آقا! میدونی چیه؟ من میگم گور بابای جبهه! والله مملکت دکتر میخواد، مهندس میخواد، .. خون دادن که کاری نداره! هر عمله ای هم میتونه خون بده...»

پدر می خندد. عرق رو پیشانی اش نشسته! گوشت کوبیده را می گذارد جلوی علی. علی لقمه بزرگی برمیدارد و می چپاند تو دهنش. لحظه ای صدایش خفه می شود. می گویم: «چه عجب یه دقیقه لال شدی!»

- ببین حاج آقا! من صدبار گفتم اگه امام حسین می رفت درس می خوند و دکتر میشد، بهتر کارش پیش می رفت! هفت سال میرفت دانشکده پزشکی شام درس می خوند و بر می گشت کوفه مردم رو دوا درمون می کرد. تو مطب می نشست و برا هر مریضی که میومد، از اسلام می گفت. والله چقدر بعد اون این کارو کردن و کارشونم گرفت! کار به دعوا و کتک کاری هم نمی کشید!»

می خواهد دهان باز کند چیز دیگری بگوید که نمکدان را برمی دارم و پرت می کنم طرفش: «مگه کله گنجشک خوردی تو بشر؟!»

ریسه می رود. انگشتش را می کشد رو دماغش و می گوید: «آهان! تا اینجا یک هیچ. تا بعدا حسابتو برسم. برا من آدم شدی و جبهه نمیای، هان؟»

- بر پدر و مادر اونی لعنت که اون تیرو زد کف دستت. جا بهتر گیر نیاورده بود؟ کاش می خورد تو اون زبونت به حضرت عباس یه عالم راحت می شدن.

مادر ابرو بالا می اندازد و می گوید: «خدا نکنه. بچه زبونتو گاز بگیر.»

علی زبانش را برایم در می آورد. پدر تکیه می دهد به پشتی و با خنده می گوید: «آخر تو هم دست از سر جبهه برداشتی، هان؟»

علی لبهایش را غنچه می کند و می گوید: «چی چی فکر کردی حاج آقا؟! اومدم این بی عرضه رو ببرم!»

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:43  توسط نفر اول 

پدر بی حال تلویزیون نگاه می کند. مادر مضطرب است، حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنوم. همانطور که سرش پایین است می گوید: "ناصر میخواد بره."

بقیه حرفش را می خورد. پدر اخم آلود می پرسد: "کجا؟"

مادر هیچ نمی گوید. پدر پاهایش را بیشتر جمع می کند. چشم هایش بیش از حد معمول باز شده. زل می زند به ام. سرم را پایین می اندازم. مادر سرش را بلند می کند. پدر منتظر جواب است. مادر زیر لب زمزمه می کند: "میخواد بره جبهه."

پاهای پدر شل می شود. مصطفی خیره خیره نگاهمان می کند. گویا منتظر حادثه ایست. صورت پدر چروک می شود. کاغذی ست که مچاله اش کرده باشی. نفس عمیقی می کشد و .... ناگهان صدای کشدار زنگ خانه بلند می شود. مصطفی پا می شود، از رو سفره می پرد و می دود طرف در. پایش گیر می کند به قابلمه. پدر از جا در می رود، در قابلمه را برمیدارد و با ضرب پرت می کند طرف مصطفی:
- کور شده، مث گاو می مونه...

رویا خودش را تو بغل مادر جمع می کند. مصطفی نمی ماند و از اتاق می زند بیرون. پوست سیب زمینی پخش شده کف اتاق. لب های پدر می لرزد. مادر دور و بر خودش را جمع می کند، برمی خیزد و می رود طرف جالباسی. صدای کشدار زنگ این بار بی وقفه بلند می شود. یکی دستش را گذاشته رو شاسی و بر نمی دارد. پدر که صدایش از عصبانیت می لرزد، می گوید: "لا اله الا الله...کیه این وقت شب زنگ می زنه؟ برید ببینید کیه آخه."

کلام آخر را بی آنکه کسی مخاطبش باشد می گوید. صدای بازشدن در می آید و زنگ قطع می شود. چشم های پدر از عصبانیت گرد شده. ابروهایش را داده بالا و ستون شده زیر چین های پیشانی اش. صدای پای مصطفی می آید که می دود طرف اتاق. تو پله ها زمین می خورد. پدر گردنش را سیخ می کند و زیر لب چیزی می گوید. صدایش نامفهوم است و تنها بعضی کلمات را بریده بریده می شنوم:

- نره خر....جهنم...کور وامانده....

مصطفی از در اتاق می آید تو. نفس نفس می زند و ساق پای چپش را می مالد. قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از تو حیاط بلند می شود.

- یا الله، صاحب خونه مهمون نمیخواین؟

مصطفی نفس نفس زنان می گوید: «داداش! علی آقاس...علی آقا اومده.»

مادر جلوی جالباسی ایستاده. لبخند پهن می شود تو صورتش. بر می خیزم و تند از اتاق می زنم بیرون. علی تو حیاط ایستاده. چراغ روشن است و سایه غول آسایش افتاده رو دیوار. از خوشحالی نرده کنار پله ها را می گیرم و مبهوت می مانم. علی می خنند. سرش را تکان می دهد و می گوید: «اولاً سلام کن و پامرغی بیا برا پابوسی، حرف هم نباشه! مرد ناحسابی، باید صدتا نامه و هزارتا پیغام بفرستم تا بیای؟ هان؟ دیگه باید عروس کشونت کنم و ببرمت جبهه؟....سلام حاج آقا، دارم ادبش می کنم.»

علی پله ها را دوتا یکی می کند و می آید طرف پدر. از کنارم که رد می شود، یکوری نگاهم می کند و می گوید: «ما با نامردا کاری نداریم!»

با پدر هم آغوش می شوند. پدر لبخند می زند و سر علی را تو سینه می فشارد. علی خودش را ازبغل پدر وا می کند و پیشانی اش را آنچنان صدادار می بوسد که انگار ماشینی ترمز می کند.

- خوش اومدی علی جان، خیلی خوش اومدی...

- سلام حاج خانم.

مادر تو درگاهی ایستاده و اشک تو چشمانش جمع شده. رویا سرش را تکیه داده به چهارچوب در و ایستاده. علی بر می گردد طرفم و چشم می دوزد تو چشمهایم. بغض گلویم را می فشارد. علی بوی همه بروبچه ها را می دهد. نمی روم جلو. می مانم او بیاید و در آغوشم بگیرد. عینهو کودکی هستم که نیاز به نوازش دارد؛ نیاز به دلرحمی و توجه. سرم را تکیه می دهم به شانه اش. بغض راه گلویم را بسته و نمی گذارد حتی کلامی بگویم.

علی آرام تو گوشم می گوید: «چطوری؟»

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:34  توسط نفر اول 

به زودی با "سفر به گرای ۲۷۰ درجه" شاهکار احمد دهقان با شما همراه می شیم:

رمان «سفر به گرای 270 درجه» حکایت ناصر است. ناصر رزمنده‌ای جوان است که مشق و درس را رها می‌کند و به همراه دوستش علی روانه منطقه جنگی جنوب می‌شود. در آنجا ضمن دیدار مجدد با دوستان سابقش، برای یک عملیات مهم آماده می‌شود و ...

منتظر باشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:55  توسط نفر اول