علی لحظه ای کم نمی آورد. می خندد، می خورد و یکریز حرف می زند. رویا محو حرکات علی شده. پدر همراه گوشتکوب بالا می رود و با همه وزنش تو قابلمه فرود می آید.
- خب دیگه، ناصر هم داره درس می خونه! خوبه. الحمدلله! فردا مملکت دکتر میخواد، مهندس میخواد، باسواد می خواد. فقط که جنگ نیست! یک عده باید برن جبهه، یک عده هم درس بخونن. خدا رو صدهزار مرتبه شکر این روزها همه جا شده جبهه. مدرسه شده جبهه. مغازه شده جبهه. سر کوچه شده جبهه!! دیگه چه میدونم؟ جایی نمونده که جبهه نشده باشه! ناصرم که تفنگ تو جبهه رو تبدیل کرده به تفنگ قلم! چی بهتر از این؟ اونایی که تو جبهه شهید میشن، رنگ خونشون قرمزه، رنگ خون ناصر آقا هم ازین به بعد آبی!
لقمه دیگری می گذارد تو دهان و ازم می پرسد: «راستی! خون خرچنگام آبیه دیگه! مگه نه؟»
چیزی نمی گویم. علی با انگشت اشاره یواشکی تهدیدم می کند و ادامه می دهد: « حاج آقا! میدونی چیه؟ من میگم گور بابای جبهه! والله مملکت دکتر میخواد، مهندس میخواد، .. خون دادن که کاری نداره! هر عمله ای هم میتونه خون بده...»
پدر می خندد. عرق رو پیشانی اش نشسته! گوشت کوبیده را می گذارد جلوی علی. علی لقمه بزرگی برمیدارد و می چپاند تو دهنش. لحظه ای صدایش خفه می شود. می گویم: «چه عجب یه دقیقه لال شدی!»
- ببین حاج آقا! من صدبار گفتم اگه امام حسین می رفت درس می خوند و دکتر میشد، بهتر کارش پیش می رفت! هفت سال میرفت دانشکده پزشکی شام درس می خوند و بر می گشت کوفه مردم رو دوا درمون می کرد. تو مطب می نشست و برا هر مریضی که میومد، از اسلام می گفت. والله چقدر بعد اون این کارو کردن و کارشونم گرفت! کار به دعوا و کتک کاری هم نمی کشید!»
می خواهد دهان باز کند چیز دیگری بگوید که نمکدان را برمی دارم و پرت می کنم طرفش: «مگه کله گنجشک خوردی تو بشر؟!»
ریسه می رود. انگشتش را می کشد رو دماغش و می گوید: «آهان! تا اینجا یک هیچ. تا بعدا حسابتو برسم. برا من آدم شدی و جبهه نمیای، هان؟»
- بر پدر و مادر اونی لعنت که اون تیرو زد کف دستت. جا بهتر گیر نیاورده بود؟ کاش می خورد تو اون زبونت به حضرت عباس یه عالم راحت می شدن.
مادر ابرو بالا می اندازد و می گوید: «خدا نکنه. بچه زبونتو گاز بگیر.»
علی زبانش را برایم در می آورد. پدر تکیه می دهد به پشتی و با خنده می گوید: «آخر تو هم دست از سر جبهه برداشتی، هان؟»
علی لبهایش را غنچه می کند و می گوید: «چی چی فکر کردی حاج آقا؟! اومدم این بی عرضه رو ببرم!»

